شنبه4آبان 92(بعد از امتحان بابارضا)
سلام گلم. امروز صبح با بداخلاقی از خواب بیدار شدی. با ناز و التماس که هوا سرده تو ماشین بشینیم تا در مهد باز شه و شما قبول نکردی. تو سرما اومدیم دم مهد و خوشبختانه خاله رویا زود اومد و در رو باز کرد. ما هم رفتیم داخل و اندکی بعد مامان پارسا اومد و گلایه از نپوشیدن لباس گرم توسط پارسا کرد و ما زبونمون سوخت و گفتیم اگه فردا نپوشید مامانش بیار ببرم داداشی آویسا بپوشه. جمله تموم نشده حس مالکیت شدیدی آویسا رو گرفت و ایشان در حرکتی سریع بارونی پارسا رو در آغوش گرفت و پارسا هم متقابلاً لباسش رو کشید و در این بین هم لباس به صاحبش برگشت و این مهد کودک بود که زیر جیغ های آویسا خانوم له شد و بنده شرمنده و متاصل چه کنم
تا اینکه خاله مرضیه اومد و به زور آویسا رو برد و سرش رو گرم کرد و من با تنی بی رمق و کلاٌ اعصاب خراب اومدم اداره.این شرح حال ما مامانای کارمند البته در برخی از صباح روز...
اینم عکس دخترک در ماشین در صبح الطلوع که حاضرند هر شکلی بخوابند ولی تو صندلی گرامشون جلوس نفرمایند...



بگذریم. دیروز عصر طبق روال قبل بعد از اداره رفتیم دنبال بابا رضا و برخلاف روزهای قبل که 45دقیقه ای تو راه بودیم به خاطر ترافیک محترم شامگاهی 10 دقیقه ای رسیدیم سر جردن.و بابا هم متعجب از زود رسیدن ما گفت 10 دقیقه دیگه میام و ما تقریباً یه نیم ساعت اونجا وایستادیم و بعدش مدرس قفل شد و کلاٌ ترافیک.شما هم که قربونش برم تو ماشین رو کردی میدون جنگ. کل سی دی ها رو گذاشتی تو صندلی و یکی یکی میزاشتی تو پخش و اون بیچاره هنوز اطلاعات رو بازخونی نکرده میزدی بیرون که سی دیش خرابه. مجبور شدم دستگاهش رو در بیارم. بعد شروع کردی به خاموش و روشن کردن بخاری ماشین. مجبور شدم ماشین رو خاموش کنم و در اخر بیسکویت های باغ وحش رو شروع به پرت کردن تو ماشین کردی. وقتی بابا اومد تقریباً داشتم منفجر میشدم.
بازهم بگذریم. تو راه برگشت به خونه بابا که به خاطر امتحانش و بداخلاقی کردن با تو عذاب وجدان گرفته بود ازت عذرخواهی کرد و بهت قول داد برات به انتخاب خودت اسباب بازی بخره. این شد که وقتی رسیدیم منزل دیگه نرفت شرکت و با شما رفتید خرید. وقتی برگشتید یه انگری برد و یه ماشین خریده بودید. انگری برد بیچاره طراحیش اینطور بود که تخم میذاشتی توش و اون با باطری کار میکرد و آهنگ میزد و تخم میزاشت. تو نصف کار انجام میدادی اما موقع تخم گزاری بدبخت دم پرنده رو می گرفتی و نمیزاشتی تخم هاش بیرون بیاد. خلاصه کلی با این دو تا بازی کردی و تو خونه آتیش سوزوندی.



اینم آویساخانوم در حال کمک به جمع آوری جعبه های اسباب بازی ها




شنبه4آبان 92(بعد از امتحان بابارضا)
